تبليغاتX
درد
درد دلهای تنهایی من
در به در کوچه های تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 0:25  توسط احمد الف | 

آهای سراسر سُرور عاشقانه ام!

 آهای دل غریب پر ترانه ام !

آهای! اعجوبه ی دیوانه ام !

بیا غربت، بیا بی کسی ، بیا تنهایی، بیا بغض گیر کرده در گلو ! بیا!

آهای! بیا با آن چشمان آرام پر از موج ، با آن نگاه رمز آلودِ  پر از سکوت و یک عالمه حرف، همه ی حرفهای ناگفته و نانوشته.

بیا ! باز هم بیا استوار چون کوه ، شجاع و دلیر ، پر از ابهت و وقار ، ساکت و آرام.

آهای غزل پر از احساس ، آهای همیشه بوی گل یاس!

آهای بیا! ای منی که من نیستی و دور از من نیستی، آخرش هم نفهمیدم که کیستی؟!

بیا همنشین تنهایی ام ، نه! اصلاً خود تنهایی ام ، بیا آرامم کن و آرامشم ده !

بیا که انگار سالهاست از تو دورم ، انگار با حرفهایت مهجورم یا که نه دل و دیده ام ز تو رنجورند.

هر چی بوده گذشت !

آهای تو ! نه! آهای من ! بیا تا از باغ سیب و  بهار بگیم ،از بوی گل یاس بگیم ،از لاله و نسترن از گنجشک هایی که هنوز هم گاهی توی باغ دلم پر می زنن

از نسیم صبح بهاری از آن همه  عکس یادگاری، از نامه هایی که برای هم می نوشتیم !

یادته ! یادته! لحظه های جدایی ، من سراسر تکبر ، تو دنبال رهایی ، خوش بحالت من ِ من که غرق پروازی و از بند قفس ها رهایی ، کاش به رسم رفاقت های قدیم می آمدی و دست مرا می گرفتی و به صبح می بردی به سرزمین سپیده ، به سحر ، به یاد روزهایی که با هم بودیم.

کاش می آمدی منِ من

کاش می آمدی ....

...... کاش ! خوبِ من!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:49  توسط احمد الف | 
مسافر تنهایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:4  توسط احمد الف | 

وقتی از دور به زندگی کردن خودم نگاه می کنم، وقتی اعمال و رفتارم را می نگرم ، وقتی به حرفها و درد دلهای خودم گوش می دهم وقتی با تنهائی هایم تنها می شوم وقتی در میان دریایی از بی مهری ها و کم لطفی ها دست و پا می زنم و یا وقتی که از دست تهمت ها و دروغ ها و ریاکاری های دوستان فرار می کنم و یا وقتی که در دل شب دلم تنگ می شودو بغضم می گیرد و ماه به نجواهای تنهائی ام گوش می دهد ؛ هیچوقت دلش نمی آید سکوتم را بشکند.

آنوقت به فردا فکر می کنم ، فردایی پر از تاریکی دنیا، زمین سیاه ، آسمان سیاه ، قبری سیاه و قاب عکسی سیاه که برق چشمان عکس بر قبر دوخته و لبخندی بر لب که می خواهد بگوید؛ دیدی به سر آمدی ، دیدی تمام شدی ، دیدی فراموش شدی ، دیدی راحت شدی ؛ دیگر نه از آن استنتاق ها و کوته فکری ها خبری هست و نه از آن اتاقک کوچک که شب و روز در آن آماج تهمت خشک مغزها و تنگ نظرها شده بودی ؛ دیگر نه از آن اخم های مغرورانه خبری هست و نه از آن لبخندهای موذیانه .

بخواب ، آرام بخواب ، برای همیشه بخواب ، که کسی بیدارت نمی کند ؛ دیگر نه نامی نه نشانی ، نه عشقی نه شوقی ، نه عاشق و نه معشوقی؛ همه رفته اند آنقدر رفته اند که هرگز به آنها نخواهی رسید ، آنها زندگی می کنند و تو مرده ای برای همیشه ای ابدی ، حتی در ذهن زنده ها هم مرده ای.

شبی تاریک ، زمین سیاه ، آسمان سیاه ، و قبر سیاه ، نوشته ها سیاه ، قاب سیاه و فقط عکس درون قاب می خندد ، با چشمانی سبز که همیشه سبز می دید ؛ همیشه

همیشه سبز می دید

 همیشه

با چشمانی سبز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:50  توسط احمد الف | 
غروب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:5  توسط احمد الف | 

دیری است که زبان به هذیان گشوده ام و قهقه ی مستانه سر می دهم و چون شادان قدمهای رقاصانه بر می دارم تا که شاید کسی بغض های گیر کرده در گلویم را و سیلاب خونابه بر گونه هایم را و مویه سوزناک غمهایم را نبیند. من شبها در کنج اتاق تنهایی ام زبان در کام فرو می بندم ، آهی سرد در سینه حبس می کنم و مرگ ثانیه ها را به نظاره می نشینم و صفحات تاریخ کوتاه زندگی ام را ورق می زنم ، خاطراتی تلخ از بودن و نبودنهای  دوست.

راستی هیچ وقت به یاد ندارم شبی این خرابه ها را به دنبال روزنه ای از امید گشته باشم .

نا امیدی آنچنان مرا در خود فرو برده که فکر دست و پا زدن به مغیله ام راه نمی دهم .

راستی می شود روزی بیاید که تو برگشته باشی

می شود .............

کاش می شد؛

کاش می شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:51  توسط احمد الف | 
تنهای تنها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:47  توسط احمد الف | 

سلام ای زمستان سرد و تاریک

سلام ای نگاه دلشکسته من

سلام ای کابوس تنهایی من

سلام ای ساحل طوفانی من

سلام ای لحظه های جدایی

سلام ای رؤیای بی خیالی

سلام ای درد غربت

سلام ای سراسر رنج و محنت

سلام ای غروب دلگیر من

سلام ای کلبه تاریک و نمگیر من

سلام ای پاییز برگ ریزان

سلام ای لحظه های افتان و خیزان

سلام ای ساعت دلواپسی

سلام ای ثانیه های بی کسی

...... سلام ای ثانیه های بی کسی

...................   ای ثانیه های بی کسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:4  توسط احمد الف | 

خداحافظ ای بهار زندگی من

خداحافظ ای رؤیای عاشقانه من

خداحافظ ای ساحل آرام دریای وجود من

خداحافظ ای نشسته به کنج خلوت تنهایی من

خداحافظ ای عاشقانه ترین مصرع غزل عاشقانه من

خداحافظ ای استقامت ایستاده در طوفان

خداحافظ ای تمام لحظه های شادی و خنده

خداحافظ ای چشمان همیشه منتظر من

خداحافظ ای سکوت رؤیایی من

خداحافظ ای همنشین شبهای سکوت و تنهایی من

خداحافظ ای خاطرات شیرین کودکی

خداحافظ ای ثانیه های به یاد ماندنی

خداحافظ ای لیلی مجنون من

خداحافظ ای خوب من

.... خداحافظ ای خوب من

............. خداحافظ ای خوب من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:59  توسط احمد الف | 
درد تنهایی 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط احمد الف | 
غروب غربت

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط احمد الف | 

خوش به حال قصه های بهاری تو که ابرهاش باران می بارند.

در قصه دلتنگی های من ابر بغض می کند ، غصه می خورد ، صیحه می کشد ، ضجه می زند و از چشمانش خون می بارد.

در بارش هر قطره از ابرهای غم آلود آسمان قصه های من ، هزاران دردست و اندوه ؛ غصه ی هزاره ی تنهائیست .

رنگ خون آلود قلب شکسته ایست که زخمهای کهنه قبل از رنسانس را هم به دوش می کشد . درد دل همه عاشق هایست که در کویر غربت به دنبال قطره ای محبت ، ذره ذره جان دادند و زیر آفتاب سوزان عشق سوختند و همانجا در زیر پای شنهای سنگ دل و نا مهربان مدفون گشتند و در دفتر تاریخ برای همیشه گمنام ماندند ؛ گمنام ماندند تا معشوقه های بی خیال عشق و دوستان از نیمه راه برگشته با آن آسمان بهاریشان ، ابرهایشان باران شادی ببارد .

بگذار باز بماند دفتر اشک آلود درد دلهای تنهایی من

و قدم در بی انتها نهد قصه غصه های من

که این قصه هم دیری نپاید به رسم دیرین فراموش شود

.

.

.

...... و فراموش می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:7  توسط احمد الف | 

سینه ام جولانگاه جنگ باورهایم گشته، باور بودن و نبودن ، عشق و تنفر ، هست و نیست ، توهم و واقعیت و هرچه که تضاد است و تناقض .

کاش می شد این جنگ به پایان می رسید و پرچم سبز پیروزی را در دست هر چه خوبی و نیکی است می دیدم.

کاش میان همه ی باورهای نیستی باورم می شد که تو هستی ، کاش امید دیدنت باورم می شد ، کاش به خاموشی می نشست صدای دهل جنگی که در قلبم به پاست و تو که تنها واقعیتی دنیای توهمم را به هم می ریختی ، تنفر را ذبح می کردی تا همه عشق می شد و روشنی .

ای غریبه ی آشنا و آشنای غریب ، ای که نامت والا و یادت دلفریب ، ای روشنتر از روشنی ، ای بهار سبز باورهایم ، کَی زمستان نبودنت به پایان می رسد تا بهار آمدنت را به نظاره بنشینم ، کاش می شد روزی فرا رسد که در چشمان تو بی نهایت را به تماشا نشست ، کاش می شد ....

کاش می شد .....

کاش ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:3  توسط احمد الف | 

دلم برای خودم تنگ شده، برای لحظه هایی که احساس بودن داشتم . لحظه هایی که احساس تأثیر داشتم ، نه امروز که غرق احساس تقصیرم.

در افسونم از آنچه که ز من رفت و بر نمی گردد ، لحظه هایی پر از سور و شور ، لحظه هایی غرق غرور .

اما ! امروز پر از واهمه ام از آنچه در راه است ، از غربت و بی کسی لحظه های  پر از دلواپسی .
یادم می آید فصل بهار و نم نم باران پر از شور و شعور بودم ، در جمع یاران زیر باران آنجا که که گل درک می کرد حضور پروانه را ، با شنیدن یک هَل مِن همه ترک می کردند این خانه را .

آنجا همه بوی سیب بود ، بوی یاس بود به هر خانه که سر می زدی سراسر احساس بود.

در دست همه بود گل رازقی ، هیچ سخن در میان نبود الا عاشقی.

آری آن وقتها... زیر باران ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:1  توسط احمد الف | 

تعجب نمی کنم که تعجب می کنی از دیدن حال زارم ، آخر نمی دانی از کجا آمده ام ، با که زیسته ام ، چها گفته ام ، چها شنیده ام و چها دیده ام.

من از جایی آمده ام که آدمهایش مغزهای کوچک و زردی دارند که حرفهایشان بوی کابوس می دهد، بر چشم ها و گوش هایشان عدسی بسته اند که هر آنچه می بینند و می شنوند هم وارونه و هم بزرگ می شود .

همچون منشور که با ورود نور سفید همه رنگ ها از آن خارج می شود از راست ترین سخن ها و صادق ترین کلامها ، انواع تهمت ها و دروغ ها خارج می کنند . آنجا صداقت را هر روز به صلابه می کشند ، آنجا همه خیال می کنند خداوندگان روی زمین اند ....

آنجا همه لحظه هایش غروبی خون آلود است که خورشید حقیقت را لحظه به لحظه در چنگال کوهها به قتلگاه می برند و تکه تکه می کنند همچون گرگ هایی که یوسف را در بیابان تکه پاره کردند و لباسش را خون آلود.

حق داری تعجب کنی از اینکه می بینی چشم هایم از وحشت بدرآمده و مو بر استخوانم سیخ و پیشانی ام تاول زده ؛ تو که نمیدانی ، آخر ستارگان آسمان آنجا سرخند و درختان زمینش زرد ، که پاییزش چهار فصل است ؛ آنجا باد دائم شیون می کند و رعد ناله و فغان و ابرها خون می بارند، گل ها بوی تعفن می دهند ، آدم ها در قفس تنهایی شان مار پرورش می دهند  و روباه را مظهر وفاداری کرده اند و الاغ را مظهر نجابت.آنجا ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط احمد الف | 

کرکسان بر بام

کلاغان بر دار

کبوتران پشت میله های تکبر

چاره چیست؟!

باید میله ها را کنار زد

باید حرف زد

فریاد کشید

شاید

کرکسان دست بردارند

کلاغان فرود آیند

وگر نه!

باید

پشت میله ها جان داد

کرکسان مجالت نمی دهند

و کلاغان جارت می زنند

پس !

بشتاب

دیر است

....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط احمد الف | 

نمیدانم

آنقدر از برم دوری که باید

فریاد بزنم

داد بکشم

تا باورم کنی

یا آنقدر نزدیک

که حتی

صدای زمزمه های تنهایی ام را هم

می شنوی

و تمام احساس با تو بودنم را

لمس می کنی

نمی دانم ...

کدامیک را باور کنم

آنچه که به زبان می آری

یا

آنچه که در عمق نگاهت وجود دارد

نمی دانم...

کدامیک را باور کنم

آنچه که می گویی

یا

آنچه که می خواهی

نمی دانم..

تو را گم کرده ام

یا خودم را

نمیدانم

تو را برای خودم پیدا کنم

یا

خودم را برای تو

نمی دانم...

....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:27  توسط احمد الف | 

چون کوه استوار ، چون کوه صبور، درختی ایستاده در باد ؛ سوز سرما از هر سو سیلی می زند ، دستان درخت رو به آسمان ، رو به تجلی ، رو به روشنایی ماه در التماس است ؛ درخت همراه گذر باد مویه می کند ، دلش غمزده است ، نگاهش همچنان پر از امید ، آسمان دلش می گیرد، ابرها می گریند، درخت بغضش می ترکد، شیون می کند ، جامه می درد و برگها تکه تکه بر زمین می ریزند؛ آسمان دلش می گیرد و رعد بر دل غمزده درخت آتش می زند. شب است ، تاریک است، تنهائیست .

رهگذری بر خیال پریشان درخت عبور می کند بی اعتنا به جامه ی دریده به دل آتش گرفته به دستانی که در نیمه راه از التماس برگشته اند .

درخت صبور ، ایستاده در باد ، ریشه در حقیقت ، اما سری شوریده دارد .

باد ناجوانمردانه سیلی می زند اما درخت ریشه در حقیقت دارد و دستانی همیشه پر از التماس و کلامی پر از دعا .

بگذار باد سیلی بزند، چه باک که درخت امید به تجلی دارد.

درخت امید به تجلی دارد......چه باک ....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:52  توسط احمد الف | 

در زمانه ای راه آینده را در پیش گرفته ایم که صداقت کالای گمنام و کمیابی است که شاید بتوان در هزار پیشه ی کدبانوهای قدیمی در لابه لای هَبَر1 ، گُلوَنی2 ، شلوار جافی3 و سُقمِه ها4 پیدایش کرد.

چرا که آینده ای که در پیش رو داریم آینده ی سکوت است ، هزاره درد است و هیچ چیز جز سکوت نمی تواند وسعت واژه ها را در خود دریابد.

در زلزله صنعت و تکنولوژی ، آنچه هویدا گشته فرهنگ برهنگی است ، آینده ای موهوم و مبهم است که اگر چون بید دائم با باد برقصی و یا چون بلوط ریشه در دل صخره های خارا داشته باشی تنومند و سراسر استوار ؛ در زمستان این هزاره شاخ و برگهایت را اگر نریزی ، می ریزانند و آنچنان عریانت می کنند که از روز ازل گویی باید می بودی؛ و از حسرت فرصت های از دست رفته لحظه ای امانت نمی ماند و خیلی هم طاقت بیاری محکوم به تحجر و واپسگرایی هستی ، در کوران حوادث ، در میان اندیشه های ناصواب محوت می کنند.

کاش قلب زمان می ایستاد یا که قلب ما ، و این هزاره وحشت و سراسر غربت و بی کسی را تجربه نمی کردیم.

ولی بگذار بیاید که خبر از صبح سپیدی داده اند که فقط کسانی طلوعش را احساس می کنند که در این هزاره پخته شوند ، استوار بمانند ، عریان نشوند و فریفته اندیشه های ناصواب نگردند.

بشتابید که فردا از آن ماست ، فردا فصل شکفتن لاله ها و ترنم زیبای همیشه بهار است .اگر می خواهید همسفر شوید باز کنید هزار پیشه ها را ، از لای گلونی و سقمه ها سادگی و صداقت را پیدا کنید ، توشه راه همین هاست.

برای سفر احتیاج به زانتیا و تویتا نیست اگر سوار بر خر شل هم شوید مهم توشه راه است ، مهم توشه راه است همان کالای گمنام ، همان کالای کمیاب ...

1و2- نوعی سربند زنانه کردی که در قدیم استفاده می کردند

3- همان شلوار کردی است با یک ذره تفاوت

4- نوعی تن پوش زنانه که در قدیم زنان کرد استفاده می کردند و اکنون منسوخ شده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:53  توسط احمد الف | 

نفسی در سینه حبس می شود ،

 بدنی بر زمین می افتد

چشمانی بسته می شوند

روحی به پرواز در می آید

جسمی سرد و سنگین و بی جان به جا می ماند .

آسمان خاک می بارد و خون می گرید ،

 خورشید در آسمان انگار دلش گرفته

باد با سر انگشتان بر دامنه کوه ها موسیقی هجران می نوازد؛

 صدای مرثیه و شیون زنانی می آید که از پی تابوتی می دوند

 و مردانی که تابوت را به سمت گورستان هل می دهند

جسمی با دست و پایی بسته در کفن

در میان تابوتی از چوب

دل از همه زخارف دنیا کنده

پر تلاطم در زیر خاک و سنگ ها می رود

و حالا

سنگ سیاه و سختی با نوشته هایی کوتاه

همه ی آنچه که از دنیا نصیب آن بدن سرد می شود؛

دیگر مفری نیست

این است همه ی شکوه رفتن...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:51  توسط احمد الف | 

درختی چون کوه استوار ، سنگدل، ایستاده در باد ، باد شیون کنان از شلاق برق آسای رعد؛ رعد نالان و پر از فریاد از تلاطم ابرها؛ ابرها خشمگین از تیرگی آسمان و دستان به زنجیر کشیده مردی که بر درخت به صلابه کشیده شده به جرم فریاد ؛  فریاد در برابر سهمگین موج دریای خون آلودی که لاله ها را یک یک در خود می بلعد، موج هایی که نفس های عشق را در گلو خفه می کنند ، فریاد به خون خواهی عشق مرده ای که در دستان همین دریای خون آلود مظلومانه جان داد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:48  توسط احمد الف | 

دائم ز تنهایی به خود می لولم اما به پشت سرم که نگاه می کنم جای رد پاهایت را در کنار رد پاهای خود می بینم ؛ حیران و سرگردانم چرا خود تو را نمی بینم ، اندیشه ام به خطا نمی رود ، دیدن تو باز لیاقتی می خواهد که دگر بار در ترازوی سنجش چشمان مست تو، من آن را از دست داده ام ، به احساس دیدن سایه ات قانع نشدم و امروز در هجران ، تنهایی و نامهربانی آتش گرفته ام، ز خود بیگانه ، مهجور و رنجور به کنج آوارگی هایم خزیده ام ، کاش تابوت افسردگی هایم ، کوله بار غمهایم را  با خود حمل نمی کردم ، کاش در احساس نحس یأس دست و پا نمی زدم ، کاش و هزار و هزاران کاش دیگر ....

تا امروز به انتظار نمی نشستم ، نکند بهار بیاید و تو نیایی ، نکند بهار بی تو خزان به سر شود .

کاش دوباره تو را باور می کردم ، کاش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:29  توسط احمد الف | 

باز باران؛ اشک فراوان؛از چشم آسمان ، بر کویر دلهایمان می بارد و باز سیلاب ، خانه های امید را در هم می شکند . باز قصر غروری در رعد و غرش بغض گیر کرده در گلویی فرو می ریزد و باز شیشه تنهایی دلی با قدوم اشک ترک بر می دارد، کاش می شد نرگس خیس چشمانش را بر بالین مهتاب به خواب برد تا پریشانی زلفهایش زیر نور مهتاب مستور بماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط احمد الف | 

در این خراب دخمه ویرانه کسی نمی گویدم که یار کیست و نگار چیست؟

به گوشه ای لولیده ام گلو خشکیده، دهان کف کرده، گردن شکسته ، چشمان پر ز خون ، زلف آشفته ، دستان به تمنا از بی تفاوتی دنیا ، یار در اخم است عبوس و لوس ، او در ناز و من غرق نیاز ، من در پستی شکست و او در اوج غرور.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط احمد الف | 

از شکوه شوکت تو شرم دارم که چشم در چشمان شهلای تو ، بی نهایت را به تماشا بنشینم.

وحشت می کنم از شامگاه شومی که تو دست در دست غروب نهادی و چشمان مرا به انتظار طلوع به آسمان خیره کردی و من بی خبر از سکوت را ، به عشق دیدار دوباره در پای خود خواهی هایت ذبح کردی. کاش قبل از هر دل بستنی هیبت غرور تو را می شناختم تا امروز همچو مرغ نیم بسمل در واویلای فراغ تو بال و پر نمی زدم  کاش هرگز خیال نمی کردم که تو را شناخته ام تا امروز از آنکه فهمیده ام تو را نشناخته ام افسوس نمی خوردم.

در فصل نبودن ، فاتحه بودن با تو را خواندم و رفتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط احمد الف | 

زرد زردم ، همچو پاییز ، سرد و لرزان، در زندان عشق تو به انتظار زمستان.

از وقتی که رفتی تو ، یاد مرا ذبح کردی به پای غرور خشمگینت ؛ در زندان عشق تو زرد و رنجور اسیرم؛ تنها به یاد خاطره ای خوش از تو ، نفس های آخر را می کشم ، در توهم اینکه شمعی تو ، به گردت همچو پروانه چرخیدم تا که بالهای پروازم را در آتش عشق تو سوزاندم و در پایت خاکستری سرد گشتم و تو باز در غرور خشمگینت به سوختن عاشقانه من خندیدی و من همچو مستان نفهمیدم که شمع های امروزی از جنس آهن و گازی اند ؛ سرد و سخت ، هرگز آب نمی شوند ، حتی اگر هزاران پروانه را در آتش خویش بسوزانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط احمد الف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره درد غربت
این وبلاگ درد دلهای تنهایی نگارنده آن در طی سالهای گذشته می باشد .که سعی می شود به مرور زمان منتشر و در معرض نقد خوانندگان عزیز قرار گیرد. امید است ما را از نظرات سازنده خود بی بهره نسازید
یا حق

آنچه گذشت
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
همدردان
الهه عشق
سرود سحر
یا حسین (ع) سالار زینب
ابر من ببار!
بازی زندگی
دوستت دارم تا زمانی که زنده ام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar