تبليغاتX
درد
قصه ی درد دلهای تنهایی من

چه بد شد از خاطره ها فاصله گرفتیم ،

 کاش دیروزمان فراموش نمی شد،

کاش اینهمه برای فردا دلسوزی نمی کردیم،

کاش امروز را درک می کردیم.

کاش قدر با هم بودن را می دانستیم

تا فردا در واویلای نبودن، دیروز سراسر حسرت را خاطره نمی کردیم.

کاش در گذر ناگزیر ثانیه ها به سمت دقیقه ها،

 لحظه به لحظه به پاسداشت حرمت دلهای آکنده از عشق

قدقامت می بستیم.

کاش می فهمیدیم که در کاسه عشق

 از بهار تا زمستان،

خالق خاطراتی خواهیم بود

 که آرمان زنده بودن را می توان در لا به لای صفحات آن پیدا نمود.

کاش نشدنی های دل شدنی می شد

و بسیار شدنی ها بیرون از منزل دل، نشدنی.

کاش برای دل کاشی نبود.

کاش برای دل یک سرنوشت بود

یا عشق یا جدایی؛

اگر عشق می بود، پایانش جدایی نمی شد

و اگر جدایی بود تا ازل می ماند طعم تلخ جدایی.

کاش همه دلهایی که نمک گیر عشق می شوند

نمکدان شکن نبودند.

کاش پاس می داشتند حرمت حریم عشق را.

کاش و باز هزاران کاش دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

آن زمان که که دسته گل احساسم را

در مرداب تن تو به خاک سپردم،

شاید!

به عشق خیانت شد.

شاید!

بایست!

 زنده می ماند احساسی نمناک برای تولد لحظه های امید.

 

از بوی نمناک شوره زار قلبت

آن زمان که باران اشک تنهایی هایم را روانه ی وجودت می کردم،

بایست !

می فهمیدم که تو گورستان احساس بیشماری بوده ای،

آخر من،

بوی اولین بارش باران پاییزی را بر خاک گورستان

حس کرده بودم.

 

یادش به خیر !

آن روزی که کاسه به دست،

به گدایی احساسم آمده بودی

به خیالم !

به عمرت شاخ و برگ هیچ احساسی را لمس نکرده ای ،

غافل از آنکه

عمر تو به ربودن و ریختن شاخ و برگ احساس های نارسیده بسیاری

گذشته بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

رؤیاهایم را دانه دانه به پای چوبه ی دار می کشانم ، آرزوهایم را ذره ذره ذبح می کنم ، ظلم زمان است یا مکان بر من ؛ این چنین سرنوشت تلخ در فراسوی باورهایم.

خدا نکند بیاید روزی که تنها امید و آرزوی دیدن تو را نیز به قتلگاه بکشانم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

کویر تشنه دلم را در طبقی میان دو دستانم به جستجوی باران ، کوی به کوی و منزل به منزل می کشانم ، شاید بیابم آسمان مهربانی ات را ،تا ببارند بر من ابرهای محبتت باران رحمت بر این کویر تشنه ی در سراشیبی هلاکت قرار گرفته.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

فصل بی برگشت رفتن تو گمانم تنها زمستان زندگی ام بود که بهاری در پی خود نداشت .

لحظه تلخ رفتنت بود که رخسار خورشید رو به سیاهی نهاد ، همون لحظه بود که دل آسمون گرفت ، بغضش ترکید و های های گریه کرد و اشک ریخت ؛ همون لحظه بود که خنده برای همیشه بر لبان زمین خشکید ، کویر حاصل آن همه غصه بود که زمین از هجران تو تحمل کرد ؛ سحر آرزویی شده که گمانم دیگر هرگز بعد از این شب تاریک بر چشمان من نمی نشیند.

در انتهای نگاهم جز تاریکی و سیاهی چیزی دیده نمی شود یأس در درونم موج می زند و نومیدی جانم ستانده؛ انگار بی تو سالهاست با مرگ همخانه ام ؛ طعم زنده ماندن فراموشم شده .

کاش باورم می شد روزی برگردی کاش باورم می شد ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

غربت و گریه شب های من

غربت و دل بیقرار من

غربت و هزار قطره اشک جاری

غربت و هق هق و ناله و زاری

غربت و بغض های در گلو گیر کرده

غربت و ناله های طغیان کرده

غربت و درد دوری تو

غربت و تردید به صبوری تو

غربت و لحظه هایی که همش زمستانه

غربت و لحظه هایی که هر کدومش یه داستانه

غربت و درد جانکاه تنهایی

غربت و یه دل و هزار بیقراری

غربت و یه آفتاب رو به سیاهی

غربت و باز شب های جدایی

غربت و ناله شبگیر من

غربت و داغ نفسگیر من

غربت و .....

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

احساس یخ زده من در زمستان تنهایی ها منتظر چشمان بهاری توست. بنگر مرا حتی به نیم نگاهی تا وا شود یخ های هزار ساله ی احساس رنجدیده ام.

در پاییز هجران تو شاخ و برگ احساسم ریخت و در همان زمستان سال هجرانت بود که در بوران تنهایی یخ زدم ؛ سالهاست که چشم به راه چشمان بهاری توأم؛ نرگس اشک سالهاست که بر چشمانم بلوری شده ، آری سالهاست که از زخم قلب ترک خورده ام قطره ای خون نچکیده.

بیا و از پرده برون آی و مرهمی بر این قلب ترک خورده بگذار ؛ بیا که من همچنان منتظر فصل رویش شاخ و برگ های ریخته شده ام ؛ بیا که من همچنان منتظر فصل وا شدن یخ سالهای تنهای ام بیا .....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

دستان التماسم را به سایه ات گره زدم

 تا هیچگاه رد تو را گم نکنم

 و تو هیچگاه به رد پایت نگاه نکردی

 تا ببینی عمریست که به دنبال تو هستم

 کاش می دیدی بغض ترک خورده ام را ،

 کاش می دانستی بی تو در کویر اندیشه هایم تنهای تنهام ،

 کاش مرا در دنیای بهاری چشمانت جای می دادی

و از این کویر وحشتم نجات .

کاش این همه با غرور همسایه نبودی

تا طعم تلخ تنهایی را احساس می کردی

کاش می دانستی عمری با تو بودن دمیست

و دمی بی تو بودن عمریست

کاش می دانستی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

ای سرو باغ هستی

 ای همه سور و شور مستی

ای که بلندای نام تو بالاترین معراج من ،

 ای که یاد تو روشنگر شبهای من ،

ای  کلام تو ساغر مینای من

گوشه ای از جمالت برترین صهبای من

ای تمام وجود من غرق در تمنای تو

کِی خواهد زنده ماند بی نام و یاد تو

ای که عشق رکوع کند به دروای تو

چشمان ، غرق در خون و دل به تمنای تو

باشد این تن خسته کشته در راه تو

باشد این نای مانده به فدای تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

در  انبوه غم مرور خاطرات  گذشته ام تنها به ماتم نشسته ام ، يكبار ديگر درياي وجودم پر از تلاطم طوفان سهمگين انديشه هاي نابخردانه ام گشته است و چه زود از اين وجود طوفاني كه چون آتشفشاني همه ي باورهايم را به نابودي مي كشاند

عاجز گشته ام ؛ ديگر تحمل اين همه تاريكي را ندارم گويا شب انتها ندارد، هر چند به عمق شبهاي تاريك عادت كرده ام ولي به اميد آمدن صبح تحمل شب برايم شايد آسان بود غافل از اينك شب من قرار است صبحي در پي نداشته باشد ، كاش از اول مي گفتند كه شب من رو به صبح ندارد تا آسوده براي هميشه با شب همنشين مي شدم ،‌شايد هنوز هم دير نشده باشد ، مي توانم به خودم بباورانم كه زيباتر از شب و تاريكي چيزي ديگر نيست

‌كاش مي شد چينه دان را بست و اين دانه هاي درون قفس را پس زد، تا براي برداشتن هر دانه اين همه خواري و ذلت متحمل نمي شدم؛ چه مي شد پرنده را سر بريد تا دانه ها در حسرت خورده شدن در منقار پرنده، فاسد شوند

تا پرنده گرسنه است ارزش دانه بيشتر است ولي بدون پرنده ، دانه بودن .............

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط احمد الف  | 

در اين غربت چند ساله در اين وادي حيراني در اين برزخ فقر و غنا ، برزخ ثروت و قدرت، آيا  سرنوشتي جز جهنم نصيب ما مي شود؟

در زمانه اي كه بت پرستي هم پست مدرنيستي گشته و  به عنوان يك باور مخفي حتي در ميان مناديان امروزي اسلام عزيز رخنه كرده و حتي متن دعاخواني ها و گريه ها و ناله ها را هم از آسيب خودش مصون نگذاشته ؛ چطور مي توان زيست . امروز آنچنان در بت خود فرو رفته ايم كه نه تنها خود پرستيم بلكه گامي فراتر به ديگران نيز التماس مي كنيم ما را پرستش كنند . و از عدم پرستش ديگران افسرده خاطر و گاهي هم خشمناك و حتي آسيب رسان مي شويم . اگر فريضه يا نافله اي به جاي مي آوريم و يا بي نيازي را با صدقه بي نيازتر مي كنيم ، در پايان تنها از خدا مي خواهيم كه محبوب مردم قرارمان دهد و كاري كند كه موجودات خدا تحسين و ستايشمان كنند و پاداشي جز اين نمي خواهيم و قرب يكي از موجودات خدا را هرگز به قرب درگاه الهي عوض نمي كنيم . كاش در عصر جاهليت بوديم و هنوز لات و عزاي بسيط را مي پرستيديم شايد پیامبري محمد (ص) گونه ما را خداپرست مي كرد ، ولي اينگونه بت پرست مدرن نمي شديم كه نه ديگر از دست پيامبران كاري ساخته است و نه كسي ديگر ، كه هر كدام از ما خود ادعاي پيامبري كه هيچ ، حس خدا بودن داريم و در الذي خلق الموت و الحيات فاعل را كسي جز خود نمي دانيم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

آهای سراسر سُرور عاشقانه ام!

 آهای دل غریب پر ترانه ام !

آهای! اعجوبه ی دیوانه ام !

بیا غربت، بیا بی کسی ، بیا تنهایی، بیا بغض گیر کرده در گلو ! بیا!

آهای! بیا با آن چشمان آرام پر از موج ، با آن نگاه رمز آلودِ  پر از سکوت و یک عالمه حرف، همه ی حرفهای ناگفته و نانوشته.

بیا ! باز هم بیا استوار چون کوه ، شجاع و دلیر ، پر از ابهت و وقار ، ساکت و آرام.

آهای غزل پر از احساس ، آهای همیشه بوی گل یاس!

آهای بیا! ای منی که من نیستی و دور از من نیستی، آخرش هم نفهمیدم که کیستی؟!

بیا همنشین تنهایی ام ، نه! اصلاً خود تنهایی ام ، بیا آرامم کن و آرامشم ده !

بیا که انگار سالهاست از تو دورم ، انگار با حرفهایت مهجورم یا که نه دل و دیده ام ز تو رنجورند.

هر چی بوده گذشت !

آهای تو ! نه! آهای من ! بیا تا از باغ سیب و  بهار بگیم ،از بوی گل یاس بگیم ،از لاله و نسترن از گنجشک هایی که هنوز هم گاهی توی باغ دلم پر می زنن

از نسیم صبح بهاری از آن همه  عکس یادگاری، از نامه هایی که برای هم می نوشتیم !

یادته ! یادته! لحظه های جدایی ، من سراسر تکبر ، تو دنبال رهایی ، خوش بحالت من ِ من که غرق پروازی و از بند قفس ها رهایی ، کاش به رسم رفاقت های قدیم می آمدی و دست مرا می گرفتی و به صبح می بردی به سرزمین سپیده ، به سحر ، به یاد روزهایی که با هم بودیم.

کاش می آمدی منِ من

کاش می آمدی ....

...... کاش ! خوبِ من!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

وقتی از دور به زندگی کردن خودم نگاه می کنم، وقتی اعمال و رفتارم را می نگرم ، وقتی به حرفها و درد دلهای خودم گوش می دهم وقتی با تنهائی هایم تنها می شوم وقتی در میان دریایی از بی مهری ها و کم لطفی ها دست و پا می زنم و یا وقتی که از دست تهمت ها و دروغ ها و ریاکاری های دوستان فرار می کنم و یا وقتی که در دل شب دلم تنگ می شودو بغضم می گیرد و ماه به نجواهای تنهائی ام گوش می دهد ؛ هیچوقت دلش نمی آید سکوتم را بشکند.

آنوقت به فردا فکر می کنم ، فردایی پر از تاریکی دنیا، زمین سیاه ، آسمان سیاه ، قبری سیاه و قاب عکسی سیاه که برق چشمان عکس بر قبر دوخته و لبخندی بر لب که می خواهد بگوید؛ دیدی به سر آمدی ، دیدی تمام شدی ، دیدی فراموش شدی ، دیدی راحت شدی ؛ دیگر نه از آن استنتاق ها و کوته فکری ها خبری هست و نه از آن اتاقک کوچک که شب و روز در آن آماج تهمت خشک مغزها و تنگ نظرها شده بودی ؛ دیگر نه از آن اخم های مغرورانه خبری هست و نه از آن لبخندهای موذیانه .

بخواب ، آرام بخواب ، برای همیشه بخواب ، که کسی بیدارت نمی کند ؛ دیگر نه نامی نه نشانی ، نه عشقی نه شوقی ، نه عاشق و نه معشوقی؛ همه رفته اند آنقدر رفته اند که هرگز به آنها نخواهی رسید ، آنها زندگی می کنند و تو مرده ای برای همیشه ای ابدی ، حتی در ذهن زنده ها هم مرده ای.

شبی تاریک ، زمین سیاه ، آسمان سیاه ، و قبر سیاه ، نوشته ها سیاه ، قاب سیاه و فقط عکس درون قاب می خندد ، با چشمانی سبز که همیشه سبز می دید ؛ همیشه

همیشه سبز می دید

 همیشه

با چشمانی سبز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

دیری است که زبان به هذیان گشوده ام و قهقه ی مستانه سر می دهم و چون شادان قدمهای رقاصانه بر می دارم تا که شاید کسی بغض های گیر کرده در گلویم را و سیلاب خونابه بر گونه هایم را و مویه سوزناک غمهایم را نبیند. من شبها در کنج اتاق تنهایی ام زبان در کام فرو می بندم ، آهی سرد در سینه حبس می کنم و مرگ ثانیه ها را به نظاره می نشینم و صفحات تاریخ کوتاه زندگی ام را ورق می زنم ، خاطراتی تلخ از بودن و نبودنهای  دوست.

راستی هیچ وقت به یاد ندارم شبی این خرابه ها را به دنبال روزنه ای از امید گشته باشم .

نا امیدی آنچنان مرا در خود فرو برده که فکر دست و پا زدن به مغیله ام راه نمی دهم .

راستی می شود روزی بیاید که تو برگشته باشی

می شود .............

کاش می شد؛

کاش می شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط احمد الف  | 

سلام ای زمستان سرد و تاریک

سلام ای نگاه دلشکسته من

سلام ای کابوس تنهایی من

سلام ای ساحل طوفانی من

سلام ای لحظه های جدایی

سلام ای رؤیای بی خیالی

سلام ای درد غربت

سلام ای سراسر رنج و محنت

سلام ای غروب دلگیر من

سلام ای کلبه تاریک و نمگیر من

سلام ای پاییز برگ ریزان

سلام ای لحظه های افتان و خیزان

سلام ای ساعت دلواپسی

سلام ای ثانیه های بی کسی

...... سلام ای ثانیه های بی کسی

...................   ای ثانیه های بی کسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

خداحافظ ای بهار زندگی من

خداحافظ ای رؤیای عاشقانه من

خداحافظ ای ساحل آرام دریای وجود من

خداحافظ ای نشسته به کنج خلوت تنهایی من

خداحافظ ای عاشقانه ترین مصرع غزل عاشقانه من

خداحافظ ای استقامت ایستاده در طوفان

خداحافظ ای تمام لحظه های شادی و خنده

خداحافظ ای چشمان همیشه منتظر من

خداحافظ ای سکوت رؤیایی من

خداحافظ ای همنشین شبهای سکوت و تنهایی من

خداحافظ ای خاطرات شیرین کودکی

خداحافظ ای ثانیه های به یاد ماندنی

خداحافظ ای لیلی مجنون من

خداحافظ ای خوب من

.... خداحافظ ای خوب من

............. خداحافظ ای خوب من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

خوش به حال قصه های بهاری تو که ابرهاش باران می بارند.

در قصه دلتنگی های من ابر بغض می کند ، غصه می خورد ، صیحه می کشد ، ضجه می زند و از چشمانش خون می بارد.

در بارش هر قطره از ابرهای غم آلود آسمان قصه های من ، هزاران دردست و اندوه ؛ غصه ی هزاره ی تنهائیست .

رنگ خون آلود قلب شکسته ایست که زخمهای کهنه قبل از رنسانس را هم به دوش می کشد . درد دل همه عاشق هایست که در کویر غربت به دنبال قطره ای محبت ، ذره ذره جان دادند و زیر آفتاب سوزان عشق سوختند و همانجا در زیر پای شنهای سنگ دل و نا مهربان مدفون گشتند و در دفتر تاریخ برای همیشه گمنام ماندند ؛ گمنام ماندند تا معشوقه های بی خیال عشق و دوستان از نیمه راه برگشته با آن آسمان بهاریشان ، ابرهایشان باران شادی ببارد .

بگذار باز بماند دفتر اشک آلود درد دلهای تنهایی من

و قدم در بی انتها نهد قصه غصه های من

که این قصه هم دیری نپاید به رسم دیرین فراموش شود

.

.

.

...... و فراموش می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

سینه ام جولانگاه جنگ باورهایم گشته، باور بودن و نبودن ، عشق و تنفر ، هست و نیست ، توهم و واقعیت و هرچه که تضاد است و تناقض .

کاش می شد این جنگ به پایان می رسید و پرچم سبز پیروزی را در دست هر چه خوبی و نیکی است می دیدم.

کاش میان همه ی باورهای نیستی باورم می شد که تو هستی ، کاش امید دیدنت باورم می شد ، کاش به خاموشی می نشست صدای دهل جنگی که در قلبم به پاست و تو که تنها واقعیتی دنیای توهمم را به هم می ریختی ، تنفر را ذبح می کردی تا همه عشق می شد و روشنی .

ای غریبه ی آشنا و آشنای غریب ، ای که نامت والا و یادت دلفریب ، ای روشنتر از روشنی ، ای بهار سبز باورهایم ، کَی زمستان نبودنت به پایان می رسد تا بهار آمدنت را به نظاره بنشینم ، کاش می شد روزی فرا رسد که در چشمان تو بی نهایت را به تماشا نشست ، کاش می شد ....

کاش می شد .....

کاش ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

دلم برای خودم تنگ شده، برای لحظه هایی که احساس بودن داشتم . لحظه هایی که احساس تأثیر داشتم ، نه امروز که غرق احساس تقصیرم.

در افسونم از آنچه که ز من رفت و بر نمی گردد ، لحظه هایی پر از سور و شور ، لحظه هایی غرق غرور .

اما ! امروز پر از واهمه ام از آنچه در راه است ، از غربت و بی کسی لحظه های  پر از دلواپسی .
یادم می آید فصل بهار و نم نم باران پر از شور و شعور بودم ، در جمع یاران زیر باران آنجا که که گل درک می کرد حضور پروانه را ، با شنیدن یک هَل مِن همه ترک می کردند این خانه را .

آنجا همه بوی سیب بود ، بوی یاس بود به هر خانه که سر می زدی سراسر احساس بود.

در دست همه بود گل رازقی ، هیچ سخن در میان نبود الا عاشقی.

آری آن وقتها... زیر باران ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط احمد الف  | 

تعجب نمی کنم که تعجب می کنی از دیدن حال زارم ، آخر نمی دانی از کجا آمده ام ، با که زیسته ام ، چها گفته ام ، چها شنیده ام و چها دیده ام.

من از جایی آمده ام که آدمهایش مغزهای کوچک و زردی دارند که حرفهایشان بوی کابوس می دهد، بر چشم ها و گوش هایشان عدسی بسته اند که هر آنچه می بینند و می شنوند هم وارونه و هم بزرگ می شود .

همچون منشور که با ورود نور سفید همه رنگ ها از آن خارج می شود از راست ترین سخن ها و صادق ترین کلامها ، انواع تهمت ها و دروغ ها خارج می کنند . آنجا صداقت را هر روز به صلابه می کشند ، آنجا همه خیال می کنند خداوندگان روی زمین اند ....

آنجا همه لحظه هایش غروبی خون آلود است که خورشید حقیقت را لحظه به لحظه در چنگال کوهها به قتلگاه می برند و تکه تکه می کنند همچون گرگ هایی که یوسف را در بیابان تکه پاره کردند و لباسش را خون آلود.

حق داری تعجب کنی از اینکه می بینی چشم هایم از وحشت بدرآمده و مو بر استخوانم سیخ و پیشانی ام تاول زده ؛ تو که نمیدانی ، آخر ستارگان آسمان آنجا سرخند و درختان زمینش زرد ، که پاییزش چهار فصل است ؛ آنجا باد دائم شیون می کند و رعد ناله و فغان و ابرها خون می بارند، گل ها بوی تعفن می دهند ، آدم ها در قفس تنهایی شان مار پرورش می دهند  و روباه را مظهر وفاداری کرده اند و الاغ را مظهر نجابت.آنجا ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط احمد الف  |